تادستی بیاویزم
غرق شب های طولانیش
قعر رویاهاش
چکٌه چکٌه ببارانم
بیرون بریزم از مردمک هاش
در سکوتی که مردمی ,
تر شده است
روی لب های خستگیش
می خزم سرخ می شود
ارام
می نشینم و چانه می زنم
تا صبح
خواب هم که می بیند, مرا
بر سر پل ,خیسی مژه هاش
تصویر می پردو باز پنهان می کُنَدم ؛
پشت برگ ها خط خطیِ
تمام یلداهاش
مشکی موهای لَخت را میریزد
روی کوچه ی چشمها, براهی که
پابذارم و دست بگذارم
ازمیان زلف ها بیرون بریزم از او
ازسپیدی و از قعر رویاهاش
چه بوسه ها که هنوز داغند و نسوختند
قرارِ فارغ شدن هفت ماهگی بود
نَه از مهرفارغ شدن و به ماه بردن و
سقط های ماهیانه .
سالی به هرزگی شمس و قمر
زیر لگد های بهمن بالا می آورد
جنین خود را, تف می کندو مرگِ رنگ
روی زُلف ِلخت سرو ْ خط قرمز و ,
لب ها ی بید را سپید شانه می زند به بند
تادر حصار تن و وطن ,به تبعید (خود خواسته !) ببرندمارا
وهر آنچه کاشتیم و برداشتند
از زایش گاه و بی گاه
چشامو خوب نگا کن ابر دارن
فقط سنگا صبوراش صبر دارن
دیگه نشین کنارم نمی خوابم
تو هم بیا می خوام با تو بتابم
تو شب هایی که بابامو ندارن
لولوها سایه می شن کم میارن
میوفتن رو زمین و پخش می شن
روزها مسئول کفن و دفن می شن
یه وقت بیدار می شم از خواب راحت
نشسته کودک من بی شکایت
می گه :مامان! لالا کن وقته خوابه
همه آزادن و جنگ ها سرابه
این ساعت گیج خودش را دور می زند،چه برسد به من!
آخخ ،دردی .
دستی به سر می فشارم این هیاهو ولم نمی کند:
درختانِ خود سوخته اند
یا بی سر ،سر بر افراشته
و دنیا با نِؤ دیوهای دو قطبی
سوت پایان می کشد توی گوش هام
و چه سرد گرفته چشمانم را آرنج دیگرم.
همیشه دستی کم می آورم
حتی نمی توانم خودم رااز حلق بسوزانم و خاموش شوم
وچه سرد گرفته دو تابوت سیاه و بزرگ را دست دیگرم
کاش علامتی برای نَزَدَن بود!
تیک ،تاک
تییک
تاکِ دیگری خط خورد،
آخخ ،دردی .
اگر دستشان تو یه کاسه نبود ،
عقربک ها
دستی به مشت می فشارد
و چه سخت گرفته است صفحه ی سپیدِسنگ را دست دیگرم...
آن یکی زنده شد به عشق
پرونده شد عکس به حکم و
قاضی محکوم سرنوشت.
مَرد مانده به خاطر ریش.
زن رفت زیر پای بهشت
مَرد خواند زِ نایِ قَبلتُ
زن به پای چوبه نشِست.
تا زلالی دریا,از میان انگشتانم ببارند
خیالم بود اگر با تمام کوچکی , دستانم را تکرار کنم
مست باران می شود
ونمی ماند کویر
به خودنیامده ام
گل شدم باز
*****
چشمم را باز کردم
تا زلالی دریا,از میان مژگانم ببارند
خیالم بود اگر با تمام کوچکی ,اشک را تکرار کنم
مست باران می شود
و نمی ماند
کویر
سوخت دلم
از قلبی که تبخیرش باران شد دریا شد و
به خود نیامده ام,
گل شدم باز
***
دلم برای خودم با کسی ,تنگ شده ست
*
گمان نمی کنم نوبت به تو برسد ,
نژاد گاو ها ی دوقولو ,تنظیم خانواده ندارند.
قرمز بپوشی شاخت می زنند ,
عریان تر از همیشه ی پابرهنگان
بخواب بیداری !
جیک هم نزن اگر ریگی به پایت فرو رفت
برایت پاپوش می سازند
گفته بودم ساعتت رادست چپ ببندی
مدام مرز شب را رد می کند
شب بخیر بیداری
لا لا ,لا لا ,لالایی
لا لا ,لا لا ,لالایی
باید هر شب کتاب هایم را
زیر نور مهتاب دوره کنم
تا یادم نرود
چون شبی
که یکباره دلش از ماه خالی می شود
تو آب می شوی و من
پا در گل می مانم
آدمک ,برفی من !
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|